تبلیغات
عاشق تنها


عاشق تنها

آری آغاز دوست داشتن این است 

 گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که اینگونه دوست داشتن زیباست

نوشته شده در 1390/05/19 ساعت 17:33 توسط MOZHGAN نظرات | |

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سراپای تو لب میسودم

 

کاش چون نای شبان میخواندم

به نوای دل دیوانه تو

خفته بر هودجمواج نسیم

میگذشتم ز در خانه تو

 

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره میتابیدم

از پس پرده لرزان حریر

رنگ چشمان تو را میدیدم

 

کاش در بزم فروزنده تو

خنده جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی درد آلود

سستی و مستی خوابی بودم

 

کاش چون آینه روشن میشد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم میلغزید

گرمی دست نوازنده تو

 

کاش چون مرگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا میکرد

در دل باغچه خانه تو

شور من ... ولوله بر پا میکرد

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی

میخزیدم به دلت پر تشویش

ناگهان تو را میدیدم

خیره بر جلوه خویش

 

کاش در بستر تنهایی تو

پیکرم شمع گنه می افروخت

ریشه زهد تو و حسرت من

ز این گنهکاری شیرین میسوخت

 

کاش از شاخه سرسبز حیات

گل اندوه مرا میچیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مزا میدیدی

 

 

 


نوشته شده در 1390/11/23 ساعت 21:14 توسط MOZHGAN نظرات | |

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

میکشم بر نگاه نار آلود

نرم و سنگین حجاب م‍ژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره میجویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه میگویم

آه...هرگز گمان مبرکه دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هرچه گفتم دروغ بود دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواه است

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این شنیده ای که زنان

در دل "آری" و "نه" به لب دارند

ضعف خود را عیان نمیسازد

رازدار و خموش و مکارند

آه من هم زنم زنی که دلش

در هوای تو میزند پروبال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال


نوشته شده در 1390/11/23 ساعت 21:13 توسط MOZHGAN نظرات | |

من از تو میمردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی میپیمودم

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام میشد

تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می آمدی

وقتی که بچها میرفتند

وخوشهای اقاقی میخوابیدند

تو با چراغهایت می آمدی

و من در آینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می آمدی

تو دستهایت را میبخشیدی

تو چشمهایت را میبخشیدی

تو مهربانیت را میبخشیدی

تو زندگانیت را میبخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را میپوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند

تو لاله ها را میچیدی

تو گوش میدادی

به خون من که ناله کنان میرفت

وعشق من که گریه کنان میمرد

تو گوش میدادی

اما مرا نمیدی


نوشته شده در 1390/11/23 ساعت 21:12 توسط MOZHGAN نظرات | |

جای خالیت را سبز میکنم

و از جاده ای که رفتی

تا امتداد خانه قلبم فرش قرمز پهن میکنم

و مداد آبیم را نمیتراشم

تا زمانی که بیایی و آسمان دلم را آبی کنم


نوشته شده در 1390/11/23 ساعت 21:11 توسط MOZHGAN نظرات | |

گاهی احساس میکنم که دنیایی غم را به آغوش کشیده ام

شاید احساس غم از دوری تو باشد

باز آهسته قدم بر میدارم

تا مبدا صدای قدم هایت سکوتت را بشکند

باز یک بار دیگر به انتهای جاده خاطراتم رسیده ام

و شاید روزی دیگر و ثبت خاطراتی دیگر

آخرین شبی که تو را در کوچه پس کوچهای خیالم

به تصویر کشیده ام را به یاد دارم

هوا پر بود از گلهای وحشی

و نم نم باران شروع به باریدن کرد


نوشته شده در 1390/11/23 ساعت 21:08 توسط MOZHGAN نظرات | |

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا((او))مرده در من که این چنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئینه میپرسم ملول

چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟

لیک در آئینه میبینم که،وای

سایه ای هم ز آنچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای میکوبم ولی برگور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام ازنور خویش

 

ره نمیجویم به سوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام

 

میروم...اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟

بوسه میبخشم ولی خود غافلم

که این دل دیوانه را معبود کیست

 

((او)) چو در من مرد،ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آری...این منم...اما چه سود

((او)) که در من بود،دیگر،نیست،نیست

میخروشم زیر لب دیوانه وار

((او)) که در من بود،آخر کیست،کیست؟


نوشته شده در 1390/09/25 ساعت 12:54 توسط MOZHGAN نظرات | |

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه اس

میروم شاید فراموشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من میروی

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخیه برخوردهای سرد را

میرسد روزی که بی من روزهارو سرکنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که تنها در کنار عکس من

شعرهای دفترم را مو به مو از بر


نوشته شده در 1390/08/8 ساعت 14:15 توسط MOZHGAN نظرات | |

قالب : پیچك